through the looking-glass

Wednesday

the wild world

به بنفشي بلوز چنگ ميزنم به حس سرگيجه اي كه دارم . روي پل هوايي لعنت ميفرستم . به اينكه پياده شدم تا زير بارون پياده راه برم . به خودم لعنت ميفرستم كه هنوز ميتونم بخندم . به خودم كه هنوز معناي تمام حرفاتو نفهميدم . به خودم كه گفتم زنگ بزن . به خودم به انگشتهاي يخ زده ام و به دانه هاي بارون

زير شير داغ آب باز فراموشت مي كنم اين بار انگار كه از چاهك آب پايين ميري . گم شدي . هيچ . ولي اگر كه فكر ميكني بازي به اين كوچيكي برد و باخت نداشت سخت در اشتباهي . بازنده بازي اين بار تواي.

Saturday

دل گرفتگي ..

هي خواستم ننويسم ولي خوب نميشه . نميشه كه وقتي ناراحت و تنها و غمگينم ننويسم . ميشه؟ نميشه ننويسم كه چرا چرا آخه بين تمام روزنامه ها و مجله هاي درپيت عالم بايد در مجله مارو تخته كنن . نميشه ننويسم كه من با اينكه خودم ديگه تحملش نداشتم و ميخواستم بذارم برم و اين چند ماه آخرم زيادي موندم بالا رفتن از هفتصد تا پله دراز و بلند و قهوه اي رو اون ته ته هاي دلم دوست داشتم. چرا نبايد بنويسم كه چقدر توي دلم خواستم چند تا مجله ديگرو ببندن تا مجله ما باز بمونه . حتي حاضرم اسماشونم بگم اگه كه كمكي ميكنه . خب هركي بود دلش ميگرفت وقتي دوسال يه جا ميره و مياد و وقتي تازه تازه اونجا داره پا ميگيره و يه مدير هنري ( باور ميكنين يه گرافيست واقعي ) براي مجله اوردن و تازه تازه بعد تمام اين دوسال اونجا من دو سه تا دوست پيا كردم و تازه كه يه صفحه داشتم براي خود خودم . كه تازه ميخواستم توش كيك و شمع روشن كنم . آخه چرا . بعد ميگين ننويس خوب دلم گرفته ديگه . تازه يك ماه و خورده اي ديگه اسفنده و بعدشم بلد نيسم توي اين صفحه لينك بسازم خب سنگم بود دلش ميگرفت من كه ......يعني اگه دعا كنم دوتا مجله ديگه بسته بشه مال ما باز ميمونه؟؟

Sunday

يلدا بازي يا اعترافات يك من

من به يلدا بازي دعوت شدم . باور ميكنين؟ عباس رياضي از وبلاگ تصويرگري من را دعوت كرده پس :

1) نميدونم براي يلدا بازي دير شده يا نه ؟ براي اينكه تا همين دو دقيقه پيش اصلا نميدونستم يلدا بازي چي هست

2) بيش تر از 3 ساله كه كار روز نامه نگاري حرفه اي ميكنم . بيش تر از 3 ساله كه براي مجلات و روزنامه ها مصاحبه مبگبرم و عاشق اين كار هستم و دقيقا 3 ساله كه از دو دقيقه قبل از شروع مصاحبه تا دو دقيقه بعد از پياده كردن نوار مصاحبه به خودم فحش ميدم كه چرا روزنامه نگار شدم .

3) بزرگترين آرزوي زندگيم اينه كه بتونم وارد صفحات كتاب بشم . توي داستان راه برم و اگر دلم نخواست خارج نشم

4) دوست دارم اگر يك روز دختر دار شدم اسمش را بذارم ليلي

5) و مهمترين اعتراف : من اصلا بلد نيستم توي وبلاگم لينك بسازم . براي همين كسي توي فهرستم نيست و هرچي هم بالا و پاين كردم نفهميدم

در راستاي اعتراف آخر من اسم 5 دعوت شده بعدي به يلدا بازي را مينويسم با آدرس وبلاگشون خودتون پيداشون كنين:

پدر تاك:http://dda.blogfa.com/
دوست پدر تاك http://uic.blogfa.com/
فاطمه:http://www.pinedooz.blogfa.com/
مهكامه:http://www.mahkameh.blogfa.com/
مهسا:http://www.11865.persianblog.com/

Thursday

بنده من ! تو به هنگامي که به نماز مي ايستي من آنچنان گوش فرا مي دهم که گويي همين يک بنده را دارم ولي تو چنان غافلي که گويا صدها خدا داري

از اين جمله خيلي خوشم آمد همين

Sunday

فكر ميكني فايده اي اشت؟

موزه هنر هاي معاصر - روز - داخلي
دو نفر براي بازديد از موزه داخل ميشوند . بليط فروش ميبيند كه دختر هستند .
بليط فروش:دانشجو هستيد؟
دخترها دنبال كارتشان مي گردند : بله
بليط فروش نگاهشان ميكند: اول بريد دوربينتان را تحويل بديد
دو دختر: دوربين نداريم
بليط فروش به اتاقك دم در اشاره ميكند : در هر حال كيف هاي بزرگي داريد برين بازديد بشين


اتاقك موزه - روز - داخلي
جمعيتي حدود 15 تا 20 دختر محصل و دانشجو توي اتاقك 4در 4 متر ايستاده اند . مانتوهايشان را عوض مي كنند . بحث ميكنند و سر و صدا است
خانم چادري : خانم مانتوتو سريع عوض كن واگرنه سريع برو
دختر محصل: آخه چجوري مانتومو عوض كنم؟
خانم چادري: روش پالتوي دوستت رو بپوش
خانم چادري رو به دو دختر تازه ورد ميكند: مانتوتون كوتاهه نميتونيد بريد داخل
دختر: ولي گفتند بريد دوربينتان را تحويل بديد ما دوربين نداريم
خانم چادري: روشون نشده بگن مانتوتون كوتاهه
!

خيابان امير آباد- روز - خارجي
تابلوي موزه : موزه هنر مقاومت
دختر ها از موزه خارج شده اند پياده به سمت خانه هنرمندان ميروند
دختر اول: اگه رامون ندادن چي؟
دختر دوم: ميريم خونه
دختر اول: اين كه راهش نيست بايد ميمونديم و بحث ميكرديم
دختر دوم: و فكر ميكني فايده اي داشت؟

Wednesday

يلدا مبارك

بدون انار و هندونه و توت خشك و اسمارتيز يلدا مبارك . اگه كه واقعا فكر ميكني با بقيه شبها فرقي داره

ديكتاتور شيپ

يك اسمارتيز ( اسمارت بينز) ميخورم و ميدونم كه عاشق ديكتارتور بودن و ديكتاتور سالاري هستم . من از هرچب انسان ديكتارتور در دنيا خوشم مياد مخصوصا اگر كه اون آدم ديكتاتور زن زليل هم باشه.
فكر ميكنم يك كمي دير رفتم سراغ ادرس اي ميل قبليم . تمام دعوتنامه ها و كارتهاي تبريك و نامه هام نابود شده. مثل خاطرات كوچيك و بزرگ زندگي كه گم ميشه .... پس چرا ميشه كه نميتونيم يه چيزايي رو كه بايد فراموش كنيم؟